خود درگیریات!

این روزها از همه‌چی، از زمین و زمان خسته و دل‌گیرم. از اینکه پاییزه و فقط یه بار بارونش رو دیدم. از اینکه آسمان هم با ما لجاجت می‌کنه. نه اینکه فکر کنید اتفاق خاصی افتاده باشه نه. این روزها اصلا دل و دماغ ندارم. بازم نه اینکه فکر کنید نداشته باشم. دارم خوبش هم دارم. یه دماغ پت و پهن! یه دل گنده هم بزن تنگش دروغگو. راستش حال و حوصله ندارم. آخه هرچی با تلسکوپ آینده رو رصد می‌کنم هیچ خبری از شب صاف و پرستاره نیست. برام خیلی چیزها غیرقابل هضم شده و درک نمی‌کنم. دارم به پوچی می‌رسم. چرا باید وضع شغلی و مالی جوووونای مملکتم این‌طوری باشه. از اینکه همه چی و همه‌جا خر تو خره بدم میاد عصبانی! خدایا یعنی ما(من) کجا اشتباه کردیم؟ برای خلاصی از این وضع تا کی باید سکوت کنیم؟

به اطرافم که نگاه می کنم دیگه از دوستانم کسی نمونده. حتی کسانی، که در تصور خودشان هم نبود، از ایران رفتند و الآن هم خیال برگشت ندارند تعجب! از این‌ور دنیا یعنی استرالیا بگیر تا پرتغال، آلمان، هلند، نروژ، فرانسه، بلژیک، مجارستان، سوئد، ایتالیا، آفریقای‌جنوبی، انگلیس، کانادا، آمریکا دوستانی دارم. این‌ور چندتایی بیش نیستیم. سختی خارج بیگانه‌ بودن بود، که الآن برای ما برعکس شده، و سختی یافتن شغل بود، که آن هم حل شده و راحت‌تر از سرزمین مادریمان! اینکه 2-3 تا پسادکتری بری تا برایت کار پیدا بشه خیلی از خانه نشینی سخت‌تر نیست!؟

الآن که به دوستان اجنبی نشینم نگاه می‌کنم از من کم ندارند که جلو هم افتاده‌اند. آقای همسر دوستی داشت که حتی شرایط شرکت در امتحان دکتری در داخل را هم نداشت. برا همین دست خانمش رو گرفت (شاید هم خانمش دست او رو گرفت. روایات متعدد است ولی مورد اخیر محتمل‌تر است) و رفت. چند سالی هند بود و از آنجا هم رفت آلمان. الآن بعد از 8 سال، با 2 بچه، خانمش کار دائم داره و خودش هم کار می‌کنه و تا امروز هرگز بیکار نشده. با پولی که از اونجا گرفته تو تهران خونه خریده و نسبت به ما ثروتمند حساب میشه. هنوز هم از بلاد کفر نتونسته دل بکنه و برای سکونت به جهان سوم بیاد!! در عوض به خودم و همسر بینوا که نگاه می‌کنم دلم کباب می‌شه. گاهی فکر می‌کنم واقعا موندن ارزش داره؟؟؟ دیشب فکر کردم که با همسر میزگردی تشکیل بدیم من باب رفتن. اما اگر تصمیم بر رفتن بود چندسال پیش تصمیمان برای رفتن را قطعی کرده بودیم و رفته بودیم. پس حرفی برای گفتن نمی‌ماند جز همین یادداشت خنثی. شاید این نوشته کوله‌بارم را برای پیمودن راه آینده، که نمی‌دانم مقصد دور است یا نزدیک، کمی سبک‌تر کرده باشد!    فقط همین

 

پی نوشت: برندگان جایزه نوبل 2012 هم مشخص شده لبخند

/ 6 نظر / 13 بازدید
قطره

میدونی رفتن سخته از اون سخت تر و بدتر بی حساب و کتاب رفتنه، یه سری چیزا هست تو زندگی اونایی که رفتند مخصوصا اونایی که پول و سرمایه نداشتند و رفتند (مثل من) که هر چقدر هم برات تعریف کنند باز هم هزار تا حرف نگفته توشون هست. این که نمیخوان برگردند بیشترش به خاطر اینه که همه میپرسند چرا برگشتی !! جواب دادن اصلا آسون نیست چون شاید مجبور شی چیزایی رو تعریف کنی که دوست نداری تعریف کنی یا اصن نمیشه تعریف کنی. کار پیدا کردن این جا اصلا اسون نیست، میدونی که باید زبونشون رو یاد بگیری انگلیسی کسی حرف نمیزنه ترجیح میدن کسی که انتخاب میکنند از کشور خودشون باشه نه از بیرون و هزار تا سنگ دیگه که گفتنی نیست ... نمیدونم نمیتونم نظر بدم که بمون یا نمون اما میتونم بهت بگم که نسنجیده هیچ کاری نکن هیچ کاری ...

زهرا

راستش نمی دونم. انگار این روزها همه مون همین احوالات رو داریم. از یه طرف به فکر رفتن و مشکلاتش و همه ی مسائل مرتبطش و از یه طرف هم پامون بند اینجاست و مجبوریم که با شرایط اینجا کنار بیایم. واقعا که جوونای ما دارن اینجا حروم می شن. هیچ شرایط شغلی مناسبی نیست متاسفانه و خیلی ها دارن پایین تر از سطحی که هستن کار می کنن [ناراحت]

سحر

برای ما فرودگاه امام همان حکمی را دارد که شلمچه برای بچه های جنگ داشت ، زیرا جایی بود که خیلی از دوستانمان را برای همیشه از ما جدا کرد ...

جیگیلی خانوم

آره شرایط همین شده! نمیدونم چرا خدا که همه ی پیامبراشو اینجا نزول داده نیم نگاهی به وضع آدماش نداره!

arezohayeshirin

ما كه به وبلاگت سر زديم به وبلاگ منم سر بزن بعد آرزوتو با نظر بگو تا در وبلاگم ثبت بشه به دوستان هم بگين آرزوشونو بگن و براي ديدن آرزوي ديگران به وبلاگم بيان آرزوها هر شب آپ ميشن يعني روز بعد همون موقع آرزوتون رو وب ثبت شده باي

ریفلاکس

رفتن لزوما رمز پیروزی نیست. مهم اجرای اون تصمیمیه که می گیریم برای ادامه ی مسیر. که شما خواستین اینجا اجراش کنید. چرا که نه؟ :)