بعد از سه ماه برا عرض ادب و احترام خالصانه پا شدم رفتم شهرِ مادر شوهر و خونه‌اش! از یزد و قم و کاشان که تو این مدت رفته بودیم براش سوغات بردم و کلی بهش حال دادم. حالا روز آخر خواهر شوهر کوچیکه بهش میگه که تو بازار من پول همراه نبود و عروسِ بدبخت از جیبش برا خونه گوجه و پیاز و سیب زمینی و هویج و فلفل دلمه و ماست و نون و قارچ و موز و کیک یزدی و تخمه افتاب گردون و سیب (برای پذیرایی از جاری‌) و ... خریده یادت باشه بهش بدیم. مامانه بر میگرده میگه خوب منم می خوام گردو همراهیش کنم! عصبانی یعنی خیلی به خودم مسلط بودم که در جواب خندیدم و نزدم داغونش کنم! یه همچین مادر شوهرایی هم هستن.

اینا قابلی نداره ولی اگه قراره حساب کتاب تو کار باشه اون سوغاتی ها رو هم بی زحمت حساب کن دیگه!!!! خلاصه اینم از سفر بین ترم ما. تازه برگشتم و باید برا درس و مشق آماده بشم.