به به از این غیبت کبری!

اونقدر زندگی سخت شده که گاهی به خودم  میگم آخه بنده حسابی چِت بود که از زیر سقف بودن و عادت بخور و بخواب، این زندگیِ سگی رو انتخاب کردی. تمام هفته در حال دویدنم و آخر هفته هم که میام خونه تا با شوهر دیداری تازه کنم اونقدر خسته و کوفته‌ام که نمیدونم چطور میگذره و دوباره اول هفته است و روز از نو. همیشه فکر می‌کردم دانشجوها چقدر بدبختن که باید برن کلاس! ولی تازه فهمیدم که استادها از اونا خیلی بدبخت ترن چون علاوه بر اینکه باید برن کلاس باید درس هم بخونن و با هزار تا همکار و کارمند هم تعامل (با ادبیات دولت جدید!!!!) کنند.

برم پی الالی تلالی و یه کم گشت و گذار در اینترنت که عقده شده و ممکنه اثرات جبران ناپذیری بر جا بگذاره چشمک.