از الآن ترس از اول مهر دارم. ترس از روزهایی که مجبور به انجام کاری در زمان خاصی هستم. همیشه وقتی مجبور بودم در چارچوب خاصی قرار بگیریم فرار کرده‌ام. مسلما منظورم این نیست که این رفتار بده برعکس تا حدودی موافقم این اتفاق بیفته تا بدونم که باید یه وقتایی خودم رو با محیط وفق بدم و همیشه برنامه‌ریزیِ همه‌چی به دست خودم نیست. خلاصه اینکه من از مهرِ دوست‌داشتنی می‎‌ترسم. 

این روزها درگیرِ کار جدیدی شده‌ام متفاوت از آنچه تا به امروز یاد گرفته‌ام. صرفا علاقه شخصی‌ام بود و دوست داشتم که این آرزوم محقق بشه! تا حدودی شروع شده و خدا رو شکر خوب پیش میره اما خیلی زمان‌بر تر از آن چیزیه که تصور می‌کردم. شاید مصداق " که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها " باشه خنده. کارهای زیادی تا مهر هست که باید انجام بشه. از آمادگی برای کلاسام گرفته تا ردیف کردنِ زندگیم برای نبودنم تو چند روزِ هفته. باید خرید هم انجام بدم. به چندتا مانتو و کفش و کیف نیاز دارم. اصلا هم حوصله خیاط ندارم ولی از طرفی چاره‌ای هم جز سروکله زدن باهاشون نیست آخ. می‌خوام این دفعه سراغِ یه خیاط جدید برم. ریسک هست ولی برای من ارزشش رو داره!! چشمک الآن که تو ذهنم دارم کارها رو مرور می‌کنم هم سخته!! 

نمی‌دونم این موج سرما که گفتن قراره بیاد کجا مونده که ما هنوز در حال پختن هستیم. اصلاً با کولر جواب نمی‌ده. من نمی‌تونم روزه بگیرم و خیلی دلم برای ماه رمضون تنگ شده. افطارها می‌شینم سر سفره ولی دلم حال و هوای روزه رو می‌خواد. امیدوارم خدا به این روزه‌داراش رحم کنه و ایشالله زودی هوا بهتر بشه. از همتون هم التماس دعا دارم.