این روزها هر چه گرما بیشتر بیداد می‌کنه انگار منم بیشتر به سرم می‌زنه. یه زمونی حرف آدم‌هایی که همه چی رو به همه چی ربط می‌دادن قبول نداشتم و می‌گفتم حرف‌هاشون فقط برای درست کردن یه بهونه و در رفتن از زیر بار مسئولیت‌شون و به بیانی تبرئه کردن خودشون هست ولی گویا حق با اونا بوده و هست!! چون من در همین لحظه هر چیزی ازم پرسیده بشه رو به گرم بودن هوا ربط می‌دم و در چشم بر هم زدنی توجیه می‌کنمزبان. خلاصه اینکه به جون هر کی دم دستم باشه نق می‌زنم و حسابی تخس و غر غرو شدم. بیچاره اطرافیان که فقط همسر جان می‌مونه و خودش خجالت. این روزا خیلی اذیتش می‌کنم. خیلی سعی می‌کنم سکوت کنم و حرف نزنم ولی باز نمی‌شه. این خصلت ما خانوم‌هاست که با حرف زدن سبک بشیم ولی گاهی حس می‌کنم این نامردیه که راحت شدنِ ما معادل با راه رفتن روی اعصاب همسر جان باشه. ولی خوب کاری نمی‌شه کرد. اجمالاً تا گذشتن از این پیچ ِ بدقلقی ِ خانم ِ خونه باید تحمل بفرمایند مژه.

دیگه اینکه مصاحبه هم رفتم و به نظر خودم خوب بود یعنی 50% از این‌ور حلّه!! فقط مونده 50% مابقی که خبری نشده. البته با این تعطیلاتی که داشتیم انتظاری هم نمی‌ره که خبری بشه. تو هفته بعد منتظر می‌مونم و اگه خبری نشد آخرهای هفته یه زنگ می‌زنم ببینم حرف حسابشون چیه! متفکر 

احتمال داره امسال زودتر از سال قبل درگیر اثاث‌کشی و جابه‌جا کردنِ خونه بشم. آخه نمی‌خوام به ماه رمضون و اوج نقل و انتقالات بخوریم. صاحب‌خونۀ آنتیکِ‌مون هم گفته هروقت خواستین می‌تونین خالی کنین تشویق برا همین تا سرِ حرفش هست، دست به کار شدیم و یه جا رو پسندیدیم و منتظر خالی شدنِ اونجا هستیم که تا پایانِ خرداد بریم خونه جدید. من از جابه‌جایی و اینکه هر سال برم خونه‌ای که با خونه سال قبل متفاوت هست خیلی حال می‌کنم. اینکه فکرت درگیر چیدمان خونه جدید بشه برام خیلی لذت بخشه. البته اعصاب خردیش به حالش نمی‌ارزه. وسایل دوست‌داشتنیت که گاهی جلو چشت له می‌شن و خستگی ... ولی به‌هر حال باید دلمون و به یه چیزایی خوش کنیم دیگه چشمکبرا خونه‌ای که دیدیم می‌خوام بعد از سالها دست به رنگ ببرم و یه نقاشی آبرنگ بکشم. راستش خونه‌ به یه کم رنگ و رو نیاز داره. حس خوبی نسبت بهش دارم و می‌خوام خونه‌ای رنگی بسازم. از پذیرایی احتمالاً شروع کنم. یه ایده‌ای دارم و از امروز شروع می‌کنم، ببینم می‌شه ازش کار خوب و قابل ِ قبولی در آورد یا نه؟! 

تا بعد