مثلاً دارم آماده می‌شم برای مصاحبه! اینم از شانسِ منِ بووووووووغ هست که تو این شرایط دعوت بشم گزینش تعجب. برای حفظ کردن و به خاطر سپردنِ چیزی تلاش نمی‌کنم. خیلی وقت می‌شه که می‌خوام ثابت کنم که آدم‌ها رو باید بر حسب توانایی و تخصصِ خودشون بپذیرن و نه چیزِ دیگری. هرچند اثباتِ این قضیه غیر از متضرّر شدنِ خودم و ساییده شدن اعصاب هیچ فایده‌ای نداره ولی خوب .... برای اصولی که پذیرفتم باید حداقل خودم احترام قائل باشم. به شغل‌دار شدن و سرِکار رفتن به شدت نیاز دارم چون این یک سال به اندازه یه عمر بهم گذشت اونم بد گذشت. به مرزِ جنون رسیدم. فکر کنم من از اون دسته زن‌‌هام که اسلام نه تنها با بیرون کارکردن‌شون مخالف نیست بلکه به شدت موافق هم باشه خنده! چون از بی‌کاری و خونه نشینی ِ من شرّ درست می‌شه. بعلاوه اینکه خودم هم نابود می‌شم ابله.

می‌خواهیم از شرایط موجود بنویسیم و هی چند خط نوشتیم و پاک کردیم تا حناق نشود و راه گلویمان را نبندد نتوانستیم. شاید از مفهومی درس خواندنمان در گذشته ناشی شود که لاک‌پشتی از اوج آسمان به زیر می‌افتاد و نتیجه اخلاقیِ آن این بود که " لعنت بر دهانی که بی‌موقع باز شود". اما علت هرچه هست صلاح مملکتِ خویش را در سکوت و خفقان می‌بینیم. شاید هم دلیلش به اتمام نرسیدنِ کارِ دادگاهِ بانیانِ کَه‌--ریزَک باشد. چه می‌دانیم هر چه هست باشد نتیجه یکی است. لال شو تا بمانی انشاا... خیال باطل

به شدت به دعا محتاجیم.