زیادی فکر می‌کنم. خودم هم می‌دانم که آدم ایده‌آل گرایی هستم. این روزها ولی بیشتر گیر می‌کنم و هی باید به خودم نهیب بزنم که بی‌خیال، گیر نده. کم‌کم دارم شک می‌کنم که نکند وسواس فکری گریبان‌گیرم شده باشد ناراحت. به رابطه‌ام با همسر گیر داده‌ام. سعی می‌کنم خیلی بروز ندهم ولی خودم درگیرم! هر چه بیشتر فکر می‌کنم رشته افکارم دچار گره‌‌های بیشتر و بیشتری می‌شود. رسیده‌ام به اینجا که اصلاً دوست داشتن چیست؟!؟! یا اینکه در زندگی مشترک چه غلطی می‌کنیم و عایدیِمان چیست؟!؟! اصلاً باید چیزی عایدمان شود یا نه؟!؟! شده‌ام یه علامت سؤال بزرگ سوال. حتی همسرم هم از درگیری‌های ذهنی من آگاه شده و گاهی به کنایه از من تکلیفش را می‌پرسدخنده. خلاصه اینکه خل شده‌ام در حد المپیک و یا شاید هم در حد تیم مقتدرِ کشتیِ آزادمان! حالا چرا خلی به سراغمان آمده و یا چرا ما به سراغ خلی رفته‌ایم خودمان هم نمی‌دانیم.

هنوز استخدام نشده از نظر خودمان دچار رکود علمی شده‌ایم و چیزی نمانده کارمان به اخراج بکشد ولی از کجا می‌خواهیم خودمان را اخراج کنیم نمی‌دانیم. ولی دلمان برای مقاله و به‌روز بودن بسی تنگ شده. دیروز عین عقده‌ای‌ها یه چند تا مقاله پرینت کردم و شب به هوای خواندن زیر بالش گذاشتم و خوابیدم خنده. روزگار می‌گذرانیم ولی کلاً دلمان می‌خواهد در زندگی پیشرفت کنیم!! خیال باطل باید اطلاعات عمومی‌ام رو گسترده‌تر کنم. خیلی وقت می‌شود که با آدم‌ها نبوده‌ام. دوست دارم یه کار هنری یاد بگیرم که تنهایی بتونم خودم رو مشغول کنم. از هر کاری کمی ذوق دارم ولی در هیچ کاری تبحر ندارم و باید در زمینه‌ای تخصص پیدا کنم (دوست دارم بایدی وجود ندارد). به قول معروف همه کاره و هیچ کاره هستم. خیلی برای خودم نقشه‌ها دارمآخ. حال تصور کنید با این اوصافی که از خودم کردم یه کاسه‌ای دستم گرفته‌ام و آوای "چه کنم چه کنم" هم سر می‌دهم!! باید کمی سر و سامان بگیرم. شاید نوشتن این سطور کمی از سردرگمی برهاندم.  

فعلاً که از پادرد عاجز شده‌ام. از ساعت 12 تا 20 یعنی دقایقی قبل کلاس بودم. فردا هم به یکی قول داده‌ام که پاورپوینت‌های سمینارش رو نگاه کنم و نظر بدم متفکر. برم که باید صبح زود پاشم و تا 9 دانشگاه باشم.

یا حق