از کلاس که برمی‌گردم نیروی عجیبی تو من هست که تو هیچ استاد دیگه‌ای اطرافم نمی‌بینم. همه بچه‌های کلاسم رو دوست دارم (کلاس 50 و اندی نفره تعجب که بعد از هر جلسه از تعداد زیادشون سردرد میگرنی می‌گیرم!). هر کدوم یه رنگند. یکی لباس شیطنت برازنده‌اش هست و چه خوب ایفای نقش می‌کنه. یکی خجالتیه و اکثراً وقتی نگاهش می‌کنی تا بناگوش قرمز می‌شه. اون یکی پرحرفی می‌کنه و یکی هم اون ته کلاس برای دوستش یه کم اون‌ورتر شکلک درمیاره و ریزریز می‌خنده و ... . اینا که گفتم معنیش این نیست که غیر قابل کنترل باشن. نه اصلاً این‌طور نیست و به موقعش خیلی مؤدب و ساکتند. اصلاً دوسشون دارم چون وقت شناسن و می‌دونن هر چیزی جای خود داره!! حالا جالب اینجاست که گویا من فقط حسم نسبت به دانشجوها مثبته و باز این معنیش این نیست که ازشون راضیم. اتفاقاً به نظر من دانشجوهای این دور و زمونه، به‌غیر از تعداد اندکی، وظیفه شاگردی که همون درس خوندن هست رو بلد نیستند. 

خلاصه بعد از کلی حرف زدن و ریشه‌یابی مسأله با دوستان و همسر گرام به این نتیجه رسیدیم که: درسته ما با بچه‌هامون اختلاف سنی زیادی خواهیم داشت و احتمالاً حرف هم رو در آینده نخواهیم فهمید!!! ناراحت اما فعلاً با دانشجوهامون اختلاف سنی زیادی نداریم و این راز موفقیت در کلاس و برخورد با دانشجوهای محترم است. گفتم که دانشجوها بدونن چه نعمات زیادی در اختیار دارن نیشخند.

در آخر یه نصیحت: اگه همتون مثل من رُک و صادقید سعی کنید این رفتارتون و کم‌کم اصلاح کنید! گویا برای بقاء و زنده بودن با صداقت به جایی نمی‌شه رسید و ریاکاری بهتر جواب می‌ده یا حداقل زودتر جواب می‌ده (این نصیحت هست من این کار را نخواهم کرد! یعنی هنوز نمی‌تونم و نمی‌خواهم این کار را انجام دهم).

یا علی