دخترک زانوانش را با قدرت بیشتری بغل کرد و آه بلندی کشید. به اطرافش نگاهی انداخت و سعی کرد خوب ببیند. این همۀ آن چیزی بود که تو این سال‌ها برای به‌دست آوردن و حفظ کردنش سخت تلاش کرده بود و گاهی با چنگ و دندان جنگیده بود؟! به خودش نگریست. موجودی رنگ پریده و ژولیده!! نامرتب‌تر از آن چیزی که حتی خودش هم در تصورش بگنجد. دیگر رمق و توانی برای ادامه راه در خود نمی‌دید. بدن نحیفش در زیر این همه فشار و در این مدتِ مدید تکیده شده بود و رمقی برای راست ایستادن نداشت.

اما چاره چه بود؟! آیا این همه راه را برای تسلیم شدن آمده بود؟! الآن وقت درجا زدن و باختن نبود. باید به گفته بزرگ‌تر از خودش گوش می‌داد. همین دیروز از تلفن صدایش را واضح شنیده بود که ازش خواسته بود "واستعینو بالصبر و الصلوه" را پیشه خود سازد. تو این سال‌ها در شرایط سخت و موقعیت‌های باورنکردنی کمک‌های غیبی را به چشم دیده بود و باور داشت. پس عزمش را جزم کرد و با گفتن یه "یا علی " از زمین برای بلند شدنِ دوباره کمک گرفت و دوباره راست قامت ایستاد. حتی مصمم‌تر و مطمئن‌تر از همیشه!!