مدتی است سردرگم و بی تابم. نه در خانه آرامش رفته رو پیدا می کنم و نه در بیرون. فقط در حال اینور و اونور کردنم.

تکلیفم حتی با خودمم روشن نیست. نمی دونم از خودم و از لحظاتم چه انتظاری دارم. موندم  مثل کلافی سر درگم. بیرون برام استرس زاست چون همه در حال رفتن و نرسیدنند. حالا وای بر من که هنوز نمی دونم به کدوم سمت بدوم.

دارم روزها رو سپری می کنم دنبال یافتن یه علاقه مندی و توانایی از خودمم که بتونم دنبالش رو بگیرم. به کار کردن علاقه مندم ولی تو این روزها وقتی فکر می کنم که 30 سالمه و یه کاغذ که فقط میگه تو یه دکتری اونم از دانشگاهی معتبر راضیم نمی کنه!!! میدونم که همیشه این مشکل هست که هر کس هر چی داره رو نمی بینه ولی درگیر اینم که چی؟!؟! هدف چیه؟!؟! اصلا این اون کاریه که من براش یازده سال تو دانشگاه درس خوندم یا از اول هم مسیرم اشتباه بوده!؟

اگه قراره من فردا استاد بشم چه دردی رو باید درمون کنم. می دونم تو دانشگاه بودن بهم آرامش و قرار می ده ولی با وضع موجود چی کار کنم؟! آیا من می تونم کاری که دوست دارم رو ادامه بدم؟ می تونم اونجوری افکارم رو به زبون بیارم و به دانشجو انتقال بدم که اعتقاد دارم؟ چیزهایی که می بینم کمی نگرانم کرده مخصوصا که آدم های مجربتری هستند که راحتتر می تونن حرف بزنن. دارم با خودم کلنجار میرم که بتونم محیط دانشگاه رو برای خودم و این بار در هیبت یک استاد هضم کنم. تا وقتی دانشجو هستی دغدغه ها نوعشون فرق می کنه ولی الآن دیگه فکر می کنم که همه زندگیمه! 

تو سالهای دانشگاه بعضی از خواسته هام شده عقده. عقده هایی که الآن نمی دونم چطور باید گشودش. وقت نیاز دارم تا بتونم به خودم این اطمینان رو بدم که راه اومده درسته!! تعجب برا همین می خوام قبل از ورود به دانشگاه چند تا کار کوچیک و ظریف زنانه انجام بدم. فردا میرم شهرستان خونه پدری! تا هم دیداری تازه کنم و هم آرامشی بگیرم و فکر کنم. 

پی نوشت: امروز تو یه سری وبلاگ می گشتم دیدم چقدر وبلاگ نویسی زیاد شده.