جایی در عمق‌ ِ دریاهای دور و تو دل ِ تاریکی گم شده‌ام. شاید هم خودم را گم کرده باشم. راستش تفاوت این‌که گم شده باشم یا خودم رو گم کرده باشم خیلی برام واضح نیست. ولی می‌دونم که باید کمی نگران خودم باشم و راحت‌تر و ساده‌تر به مسائل نگاه کنم و باهاشون کنار بیام آخ. از دورویی و ریا بدم میاد و این روزها زیاد ازم خواسته می‌شه که این رویه رو در پیش بگیرم تا مثل بقیه باشم (زندگی راحت‌تر سوال). تکلیفم با خودم روشنه و برام مثل روز روشنه که به هیچ وجه این کار رو نخواهم کرد! ولی کم‌کم دارم از بوی تعفن این آدم‌ها خفه می‌شم. همیشه به کسب روزی حلال اعتقاد داشتم یعنی از سر سفره پدرم یاد گرفتم. ولی این روزها خیلی نگران آدم‌هام. آدم‌هایی به زیادی یک شهر حتی خیلی بیشتر شاید یه استان و باز هم بیشتر و بیشتر. موندم وجدان آدم‌ها کجا رفته و چطور با خودشون کنار اومدن نگران

جدا از گلایه از آدم‌های بی‌وجدان اینکه: کم‌کم باید برای ترم جدید درس بخونم و برای کلاس آماده بشم. به قول معروف حسابی پشتم باد خورده! قبلاً هم یه کتابی رو قرار بود ترجمه کنم که به هیچ جایی نرسوندم. اگه خدا بخواد می‌خوام برگردم و شروع به‌کار کنم. این مدت زیاد از درس و مشق تخصصی‌ام فاصله گرفته‌ام. تا مدتی قبل (همین دیروز پریروز چشمک) برای هر چیزی دلم بیش از این‌ها می‌سوخت و در حد لالیگا در پی اصلاح برمی‌آمدم. ولی از آنجا که کم تجربه‌ام جنگیدن برای بهبود امور سخت است. برای قدم بعدی در پیشرفت خودم سعی خواهم کرد بی‌هیاهوتر کار کنم. به شدت معتقدم باید برای بهبود وضع موجود به وسع خود جنگید ولی ازین‌پس با شیوه‌ای متفاوت مژه

 

پی‌نوشت: اگر این لپ‌تاپ ما همچنان بر مواضع خود پافشاری کند با نِت بوکی به عنوان هووووو مواجه خواهد شد. انشالله که این تهدید کارساز افتد نیشخند.