در حالی‌که از زمان مصاحبه قبل برای استخدام با الآن، یعنی در این چندماه، هیچ تغییری در خودم ایجاد نکرده‌ بودم ولی به روزهای پیش رو بسی امیدوارانه می‌نگرم (شاید هم می‌نگریدم خنثی). اصلاً تکلیفم با خودم و حتی با احساساتم روشن نیست!! ابله همین دیشب بود که از پاسخگویی به سوالات فرزند نداشته‌ام مبنی بر مادری باسواد و خانه‌دار درمانده بودم و الآن انگار نه انگار. خودم را بر مسند کرسی‌ای در دانشگاه می‌بینم و ... . خیال باطل قبلاً همسر گفته بود که "گاهی یه چیزیت میشه" ولی باور نکرده بودم!! چی کار می‌شه کرد تنها با خیالبافی به آینده امیدوارم پس چرا از خودم دریغ کنم. هرچند ظاهراً با خونه‌داری و همسرداری (بخونید خونه‌داری ِ همسر خندهخجالت ) مشکلی ندارم ولی واقعیت چیز دیگری‌ست. من مرد خونه نیستم و نیاز دارم که تو اجتماع حضور داشته باشم. 

حضور کم رنگ ِ این روزهای من علاوه بر از دست دادن لپ تاپ به‌دلیل روزهای شلوغی بود که کم‌کم دارن خلوت‌تر می‌شه. البته از درگیر بودن شغلی همسر هم ناشی می‌شد که زندگی رو نابسامان کرده بود. نه روز داشتیم و نه شب! البته من کمکی نمی‌کردم چون کاری از دستم بر نمی‌اومد. اما زندگی‌مون به هم ریخته شده بود که از این هفته آروم‌تر خواهد بود.

*راستی من دانشجویی دارم که از افاغنه است. اونقدر بچه مؤدب، سخت‌کوش و پرتلاشی هست که در نوع خود گولّۀ انگیزه حساب می‌شه. یعنی یه الگو برای دانشجوها است. (دست‌هاش هم نشون میده که زحمت‌کش هست. کاش یه کم این بغل دستی‌های تن‌پرور و تنبلش یاد می‌گرفتن افسوس)