صبح‌های زیادی‌ست که از  سست و کرختی ترجیح می‌دم به زور چشام رو ببندم و پتو رو بکشم روی سرم و اجازه ورود کوچک‌ترین نوری رو به چشام ندم. اونقدر بدنم سنگینی می‌کنه که انگار با هزاران میخ به زمین دوخته شده باشم. شاید نمونه زنده و بارزی از جونور کتاب "مسخ" شده‌ام و خبر ندارم دلقک. شاید هم اینها نشانه این است که باید کمی نگران حال خودم باشم. ولی اگه بخوام شعار تبلیغاتی برا خودم بنویسم باید بگم: هر روز تنبل‌تر از دیروز.

امروز به زور پا شدم و رفتم کلاس. از شاکی بودنم به دلیل بیداری سر صبح خندم گرفته بود. به زمین و زمان فحش می‌دادم. به طرز مسخره‌ای نمی‌تونستم لباسام رو جمع و جور کنم و بپوشم. حداقل 5 بار برای پوشیدن لباس رفتم سراغ کشو و کمد. خلاصه خیلی قاطی بودم ابله. این قشر دانشجو (پارسال خودم هم جزء این قشر بودم  چشمک) هم که برا آدم انگیزه ایجاد نمی‌کنه. این می‌شه که استاد هم علاقه‌ای به بیدار شدن و حضور در کلاس نداره خجالت. از الآن تا پایان‌ترم هم یه ریز دارن سر نمره چونه می‌زنن. از کمالات دانشجویان این زمانه از رو نرفتن‌شون هست. هر چی بزرگ‌منشی خرج می‌کنم که شرمنده‌شان کنم که راجع به مسائلی مثل نمره با من بحث نکنن جواب نمی‌گیرم نگران. تنها تا وقتی من حرف می‌زنم حس می‌کنم عرق شرم بر پیشانیشان نشسته ولی باز وقتی نوبت به خودشان می‌رسد حرف همان بود که بود! اگر یک دهم این پشتکار را در درس خواندن نشان می‌دادند نیاری به چونه‌زدن پیدا نمی‌کردند. خلاصه کلاس امروز هم رفتم و از شدت خستگی آویزان و درب و داغون برگشتم. 

 

پی‌نوشت: شب عاشورا به مراسمی رفتم که دور از هر هیاهویی در کمال سادگی برگزار شده بود و خیلی خیلی خوب بود. تو این روزها که عده‌ای با زرق و برقِ هیئات هم فخر فروشی می‌کند دیدن همچین مراسمی حسابی چسبید.

چندین ساله که شام غریبان رو میریم میدان فلسطین و اگه حال رفتن به آن‌طرف شهر رو نداشته باشیم می‌ریم نارمک. دیدن صدها شمع روی دست مردم که سوسو می‌زنه لحظات قشنگ و زیبایی رو می‌سازه قلب.