در سفر 3 ساعته‌ام در اتوبوس با خانمی دوست داشتنی و داستان پرماجرای زندگیش همسفر می‌شوم. تمام داستانش را با لبخند و گاهی با ذوق و شوق تعریف می‌کند. اما من در فرازهایی از داستانش گاهی در دلم به حال فرزندانی که قربانی می‌شوند زار می‌زنم و گاهی تحسینش کردم. در آخر هم از اینکه در طول سفر، مرا به داستانش مهمان کرد تشکر می‌کنم و جدا می‌شویم تشویق.

در خانواده‌ای متولد و بزرگ شده بود که گرفتار فقر مادی و فرهنگی شدیدی بودند. در کودکی و اوایل نوجوانی ازدواج می‌کند (خودش دلیل ازدواج و اینکه مرد زندگیش کی بود و چی بود حرفی نزد منم فقط سعی می‌کردم گوش کنم. در این‌باره چیزی نپرسیدم ولی می‌شه حدس‌هایی زد چون هنوز هم در جامعه از این موارد کم نیستند). در 15 و 17 سالگی یعنی در نوجوانیش دو بار مادر شده بود. خودش می‌گفت آن روزها مخصوصا در بارداری اول هیچ چیز نمی‌دانستم و گیج و منگ فقط شاهد ماجراها بودم. حتی بچه‌ام را که در خانه متولد شده بود را دوست نداشتم و اطرافیان بزرگ می‌کردند تعجب. طبق اظهار خودش لذت بچه را الآن در 48 سالگی و با به دنیا آمدن نوه‌اش چشیده بود. بالاخره در 20 سالگی با دو فرزند از همسرش به خاطر بددلی و بدبینی‌اش (تنها کلماتی که در مورد همسر اسبقش بکار برد) جدا می‌شود. اما خانواده‌اش، نمی‌تواند مأمنی برای زخم‌های جسم و جانش باشد. چون پس از جدایی و از دست دادن فرزندانش، این‌بار نوبت مردان هوسباز، طماع، تنوع طلب و  پا به سن گذاشته است تا آرامش را ازو بگیرند و روزهای جوانیش را به شبی تار تبدیل کنند. تا 30 سالگی در برابر خواستگاران مقاومت می‌کند. ولی جایی در مرز جنون، قید همه چیز را می‌زند و با تهیه پول اتوبوسی که تا استانبول می‌رفت به امید دوستی قدیمی راهی می‌شود. شب، در شهری غریب پیاده می‌شود. نه سواد دارد و نه حرفه‌ای می‌داند. اما مرگ را به بازگشت ترجیح می‌دهد. فردا صبح در زیرزمینی نمور کاری می‌یابد و زندگی جدیدش را آغاز می‌کند. زندگی‌ای که فقط خودش است و خودش! دو ماه بعد نزدیک به محل کارش خانه‌ای مستقل اجاره می‌کند و دو سال بعد با مردی 48 ساله با 2 فرزند آشنا می‌شود. پس از چند ماه آشنایی با توافق بر عدم بچه‌دار شدن، ازدواج‌ می‌کنند. قسمت مهمش این بود که بعد از 15 سال از زندگی مشترکشان، مرد زندگیش را دوست دارد و با احترام ازو صحبت می‌کند لبخند. حالا که فرزندانش بزرگ شده اند سالی دوبار برای دیدنشان به ایران می‌آید! برایشان عروسی گرفته و از داشتنشان خوشحال است. آنچنان سعی می‌کند از زندگیش لذت ببرد که دلم برای تک‌تک روزهای جوانیش، که ازش گرفته‌اند، می‌سوزد!!

خلاصه اینکه کلی از وجودش استفاده کردم و مدت زمان سفرم رو کوتاه کرد. امیدوارم تنش همیشه سالم باشه و منم یه کم از پشتکار و سخت‌کوشی‌اش درس گرفته باشم چشمک