وقتی چند روز نمی‌نویسی انگار نوشتن سخت می‌شه و ترجیح می‌دی بیشتر بخونی تا بنویسی. همون‌طور که براتون نوشتم چند روزی خونه بودم. روز عید قربان تا عصر درگیر توزیع گوشت قربانی بودیم. از اونجایی که من با گوشت میانه‌ی خوبی ندارم مطابق هر سال نق می‌زدم که این چه کاریه و از زیر کار فرار می‌کردم خجالت. فقط در توزیع گوشت و در نقش راننده ایفای نقش می‌نمودم از خود راضی.

خونه اوضاع خوبی نداشت. تو این دو ماه اخیر که بیماری جدیدی وارد زندگی ما شده خونه و زندگی‌مان را به کلی نابسامان کرده. پدر و مادری که امسال منتظر بودند تا بعد از سال‌ها با ورود کوچک‌ترین فرزندشان به دانشگاه وقت آزادتری برای خود داشته باشند حالا اسیر دو بچه‌اند که با توجه به شرایط مادرشان نیاز به مراقبت ویژه دارند. مادرم با دست‌های زحمت‌کشیده‌ و مفاصل ورم کرده‌اش برایشان مادری می‌کرد و پدرم پدری نگران. تو این مدت مادر و پدرم خیلی پیر و شکننده شده بودند. اما چاره ای هم برایش نداشتم. فقط چند روز کمکی می‌کنم و بعد دوباره راهی می‌شوم و آنها می‌مانند و مشکلاتی بیش از حد توانشان که هر روز باید بر دوش بکشند. خدایا حکمتت را شکر... .

××××××

کودک دیروز حالا بزرگ شده است. آنقدر بزرگ که زین پس به جای بزرگ شدن پیر خواهد شد. پدر و مادر عزیزم از اینکه به من زندگی بخشیدید ممنونم هورا.

 

پی نوشت: رقم دهگان عدد عمرم سه شده است و این سه به نظر از دو عجول‌تر می‌نماید. تعجب