چند روز هی همسر جان در گوشم زمزمه کرد که اگه می‌خوای بری خونتون برو که وقتی کلاسات شروع بشه دیگه نمی‌تونی بری و الآن وقت خوبیه ... . خلاصه اونقدر من رو وسوسه کرد و ترسوند که پا شدم اومدم! حالا عصر زنگ زده که خیلی تو خوش گذروندن عجله نکن که از 16 آبان باید بری کلاس و این هفته خبری از درس نیست تعجب . حالا هاج و واج موندمآخ. به شوخی بهش میگم نکنه خبریه مشکوک میزنی استرس!؟ برمی‌گرده میگه نه همه چیز سر جاشه فقط تو زیادی وبلاگ حسنا بانو یک زن دوم رو خوندی! تیکه‌اش به این دلیل بود که این دو روز هر وقت می‌گفت داری چی کار می‌کنی؟! جوابم این بود که دارم وب حسنا رو می خونم. راستش من تو این دو روز مثل یه داستان بلند همه صفحات دفتر این وبلاگ رو خوندم. زندگیش برام جالب بود. می‌خواستم بدونم تو جاهای مختلف برخوردش چی بوده. بعلاوه تجربه‌هاش برام آموزنده بود و در کل خوب بود انگار یه کتاب خونده باشم. ولی آویزه گوشم کنم که این دفعه دقیق به همسر آدرس ندم که چی می‌خونم و کجاها می‌گردم. بی جنبه قهر مژه

دیگه اینکه این چند روز باید یه چند تا دکتر برم و نتایج آزمایشاتم رو نشون بدم. چیز خاصی انشالله که نیست ولی وقتی 30 سال خودت اولویت زندگیت نیستی به جایی می‌رسی که می‌افتی به مریضی. حالا تنها چیزی که می‌شه از خدا خواست اینه که خیلی کار از کار نگذشته باشه افسوس.

یه سری خرید دارم که لازم و واجبه! دیگه واقعاً آبروریزیه خجالت آخه من معمولاً تا کف‌گیرم به ته دیگ نخوره خرید نمی‌کنم. راستش تو خرید به یکی نیاز هست که فقط بهم جو بده تا خرید زود تموم بشه. چون حالا اعصاب خرید کردن و وقت و حوصله ندارم می‌مونه برا چند ماه دیگه که اون‌موقع هم رفع نیاز شده و ... دیگه! چشم