وقتی می‌خواستم استاد پروژه انتخاب کنم، رفتم سراغ استادی که به نظرم اخلاقیات رو خوب می‌فهمید. بزرگ‌شده، تحصیل کرده و چند سالی استاد دانشگاهی در آمریکا بود. صبح مستقیم می‌رفت اتاق کارش و عصر هم از همون راه برمی‌گشت. اغلب اوقات مسیر خانه تا دانشگاه و برعکس رو پیاده طی می‌کرد با وجودی‌که دو تا ماشین داشت لبخند. تفکرات خودش رو داشت و برا خودش زندگی می‌کرد. این چیزی بود که مردم در موردش می‌گفتند. بعدترها از رفت و آمدهایی که از قشرهای مختلف دانشگاهی به اتاقش صورت می‌گرفت فهمیدم نه تنها من بلکه افراد زیادی هستند که ناگفته‌های وجودی این استاد محترم رو می‌شناسند. فهمیدم یکی از بهترین مشاوران و منتقدانِ دانشگاه است. همه رو می‌دید حتی موجودات کوچکی که برای له نشدن زیر پاهایش تغییر مسیر می‌داد. اعتقاد داشت وقتی قادر به خلق کردن چیزی نیستی نابودش نکن. احترام همیشه تو وجودش بود. چیزهای دیگری هم بود که من رو شیفته این استاد کرده بود. شور و اشتیاق به کشف استاد و نگریستن از چشم استاد به دنیا، در من زبونه می‌کشید. می‌خواستم تو چند سالی که به بهانه پایان‌نامه کنارش هستم ازش بیاموزم. حالا بگذریم که به خاطر مسایل سیاسی ایران با انگلیس همکارِ انگلیسیِ متعصبمان جواب ایمیل‌هایمان را نداد و مجبور شدم پروژه‌ای دیگر را با استادی دیگر و در جایی دیگر انجام دهم. استادی که 180 درجه نسبت به استاد دوست‌داشتنی‌ام فرق داشت. استاد دومم بی‌تفاوت از کنار مسائل عبور می‌کرد مگر مسائلی که نفع شخصی‌اش در آن بود. فقط خودش مهم بود و خودش! همیشه من را به یاد انتقادات استاد محبوبم در وصف اساتید و دانشگاه‌های ایران می‌انداخت آخ.

اما به حق مدت زمانی که شاگرد استاد محبوبم بودم خیلی چیزها در فکر و ذهنم عوض شد. به بدیها و خوبیها جور دیگری نگاه می‌کردم. یاد می‌داد و من آموختم. هنوز هم گاهی حس حمایتگرانه‌اش را با ایمیلی نشان می‌دهد. آموختم که بزرگ‌منشی را باید با عمل و رفتار به دیگران آموخت. 

تا همیشه به خاطر نگاه جدیدی که به من هدیه کرد ازش سپاسگذار خواهم بود قلب

تصمیم قطعی گرفته‌ام و مسلماً اگر روزی راه به دانشگاه باز کنم رویه‌ی استاد عزیزم را پیش خواهم گرفت حتی اگر عده‌ای نپسندند. برایم همین کافی است که شاگردی سال‌ها بعد بگوید: استاد خوبی بود!خیال باطل

 

پی نوشت: من به استاد‌پروریِ این روزهایِ دانشگاه‌ها بشدت معترضم. اکثر دانشجوها نه درس می‌آموزند و نه اخلاق!بامن حرف نزن

پی نوشت: اگه همین‌جوری پرشین بلاگ بخواد نوشته‌هام رو بپرونه باید به فکر یه سقف باشم. سقفی بدون سولاخ!از خود راضی

پی نوشت: حضور به‌جا، به‌موقع و شایسته من سر قابلمه، پشه‌ای سرنگون شده در غذا رو با موفقیت بیرون کشید!مژه

 


این ایمیل رو دوستی برام فرستاده بود گفتم شما هم بخونین. از برایان تریسی هست:

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپ ها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد می شوند. او در ادامه میگوید : آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ پلاستیکی همان کارتان است. کار را بر هیچ یک از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه کاری برای کاسبی وجود دارد ولی دوستی که از دست رفت دیگر بر نمی گردد، خانواده ای که از هم پاشید دیگر جمع نمی شود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمی گردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد