از آخرین‌باری که خونه تمساح (مادرشوهر) رفته بودم بیش از یک‌سال می‌گذشت. دلیل قطع رابطه  هم جاروجنجالی بود که تمساح راه انداخته بود. خدا رو شکر شوهرِ خنگولم بعد از 7-8 سال زندگی مشترک در این مورد اصراری به عرض ارادت حضوری نسبت به تمساح نداشت. (مشکل از همون دعوای قدیمی عروس با مادرشوهر میآد و قصه‌ای طولانی داره!)

چند ماه پیش، بعد از خرید وسایل خونه و سر و سامان گرفتن زندگیم، دلیلی برای قشون کشی تمساح پیدا شد که با صبوری من ختم به خیر شد! پس بالطبع تو این فرصت خانواده تمساح به دیدن خونه و زندگی من اومده بودن و بنده نوازی فرموده بودند!

آخر هفتهْ گذشته در شهر تمساح کاری اداری داشتیم. از اونجایی که پای پول در میان بود و حوصله چانه زدن با همسر را نداشتم عین بچه خوب قبول کردم که عزم سفر کنمنیشخند. با وجودی‌که این مدت به تمساح سر نزده بودم ولی با اصرارهاش دلم رو به دریا زدم و با یه "یا علی" رفتم تو دهن شیر. راستش بدم هم نمیومد ببینم که تو این مدت هیچ چیزی عوض شده یا نه؟!؟! مژه

یادمه اوایل ازدواجمون همواره بعد از اینکه به همسرم راجع به نوع برخورد خونوادش و ... شکایت می کردم مامانش (زبان گویای همسرم) تفاوت فرهنگ‌ها رو بهانه می کرد. ولی الآن از اون تاریخ سالها می‌گذره و هم من و هم او می‌دونیم که اختلاف فرهنگ‌ها با بی‌فرهنگی فرق می‌کنه!

بله مشکل من اینه که با یه مشت بی‌فرهنگ طرفم نه چیز دیگه‌ای! فرقی هم نمی‌کنه که کِی و کجا ببینیشون و مناسبتش چی باشه پیوسته رو اعصابت رژه می‌رن! گریه

 

پی نوشت: از نتایج سفر این بود که اولا: به تحریمم علیه رفت و آمد با خانواده تمساح ها ادامه بدممتفکر

دوما: سه روزی در حد المپیک افسرده بودم و بازم گیر دادم به همسر که بریم جدا بشیم ناراحت

سوما: اگه تو سن و سال کم بر اثر عاشقی ازدواج نکردی تو بزرگی خریت نکن و مجرد بمون.