هفته گذشته به اندازه یه عمر طولانی بود. از جمعه گذشته با بیماری یکی از اعضای خانواده درگیر شدیم که همچنان ادامه داره. بحرانی بود و هست ولی آدم کم کم میفهمه که باید بپذیره و فقط می تونه مدیریت کنه!

تو این چند روز فهمیدم که در چشم برهمزدنی ممکنه دیگه نباشی! اینکه هماره باید شکرگزار داشته هات باشی. مهمتر اینکه داشته هات کم نیست و خیلی بیشتر از اونی هست که تصور می کنی. کافیه بشینی و بشمری. راه رفتن، حرف زدن و حتی پلک زدن رو از قلم نندازیم که وقتی نباشه می‌فهمیم چه نعمت بزرگی است. امیدواریم که شرایط عادی به زندگی بحران زده برگرده. از همه التماس دعا داریم چون فقط خدا می تونه چند تا خانواده رو نجات بده. مخصوصا زندگی 4 نفره خانواده اصلی که 2 تا فرزند معصوم هم در گیرند. امروز خبرهایی از بهبودی شنیدم که امیدوار شدیم لبخند

خلاصه اینکه ذهن و بدنم خیلی خسته ست. وقتی از نزدیک درگیر بودم همش به این فکر بودم که چه طور زندگی کنم که لحظه ای برای حسرت خوردن از گذشته باقی نگذارم. 

بعداً نوشت: خدا رو شکر از بیمارستان مرخص شدند اما هنوز مشکلات تا حد زیادی پابرجاست. پزشکها امیدواری دادند که تا 3 هفته دیگه (و خصوصی تر به ما تا 6 ماه دیگه)  انشالله میتونه راه بره و به کارهای روزمره برگرده. برای یه جوووووون 30ساله تحمل این شرایط واقعا سخته. الآن هم که نزدیک مدرسه هاست و بچه هاش به وجودش نیاز دارند. خدایا حکمتت رو شاکریم.